اگه یه کم از روزمرگی زندگی دور بشیم و دقیق نیگا کنیم ٬ میبینیم که گاه مرگ خیلی نزدیکتر از اون چیزی یه که فکرشو میکنیم .
امروز یه آشنا م فوت کرد . از اون ادمایی که به معنای واقعی کلمه خوبن ٬ و کمیاب . با یه ذهنیت مثبت به دنیا نیگا میکرد . چهل و یکی دوسالی بیشتر سن نداشت و ایست قلبی و تمام .
هنوز از بهت این مرگ خارج نشدم .
چقدر برنامه و ایده و کار ناکرده و .... داریم و فکر میکنیم که فعلآ وقت هست . اما نیست .
داشتم شهروند امروز ـ شماره ۴۳ ـ رو میخوندم . آخرین شماره مربوط به ۱ اردیبهشت. اگه تونستین حتما این شماره و بخصوص در صفحه ۲۱ مطلب نوشته شده توسط خشایار دیهیمی رو بخونید با عنوان از غبار دروغ های نشسته بر حلقمان .
فقط پاراگراف آخرش رو اینجا مینویسم : ما هم باید صدایمان را به صدای هاینریش بل ها ٬ هانا آرنت ها ٬ و کلیما ها پیوند دهیم و بگوییم با این زبان منحط شده و با این فرهنگ "ارشادی"پل ارتباطی میان ما برای ساختن جهانی انسانی ٬برای جرات بخشیدن به آدمها برای آنکه بپرسند و برای انکه فکر کنند خراب شده است .در این ویرانه پر از الفاظ بی معنی و میان تهی و پر از غبار دروغ نشسته بر حلق٬ مشکل بتوان نفس کشید و انسان ماند ٬ چه رسد به این ادعای بزرگهمه آدم های کوچککه قرار است یک صفحه بزرگ را در تاریخ ورق زنند و مدیریت جهان را عوض کنند!
مطلب کوتاه ولی واقعآ تامل برانگیز و کاملآ وصف حال ماست . موجز و رسا نوشته شده .
در همین شماره نشریه و در صفحه ۱۸ مقاله عباس عبدی "شخصیت ٬ یعنی اعتماد سازی"واقعآ خوندنی و جالبه .
تو این شرایط سخت مسئولین این مملکت رو به انحطاط ـ از هر نظر ٬ متاسفانه ـ فقط و فقط دروغ و وعده تحویل این مردم میدن .
راستی آخرین بار کی از ته دل خندیدین و خوشحال بودین !؟