نمیدونم چرا یاد دوره سربازیم افتادم . آموزشی تو پرندک . نیروی انتظامی . وای که کلی خاطره تو ذهنم از این ۹ هفته داره رژه میره . دورانی که عاشق! بودم و یا خیال میکردم که عاشقم . رابطه ای که من توش کم آوردم

. ۱۶۰ تا هم مدرک بودیم که تو طبقه ۴ آسایشگاه بودیم ٬ دقیقآ ۱۹۹ تا پله داشت ٬ که برای هر کاری باید این پله ها رو بالا پایین میرفتی .چهار شنبه ها بعد از ظهر همش چشامون به این بود که اتوبوس هایی که میومدن ــ تا آخر هفته برا مرخصی بریم تهران ــ رو ببینیم . این فاصله یه ساعتی که میرسیدیم تهران چه لذتی داشت . میدون انقلاب که پیاده میشدیم اولش یه نوشابه تگری میزدم تو رگ ٬ چه حالی میداد . با موی کوتاه و ریش زیاد و یه شلوار زیتونی با یه نوار قرمز کنارش ٬ تاکسی که سوار میشدم معمولا خانما میکشیدن کنار . بعد رسیدن بلافاصله یه حموم درست و حسابی و لباس عوض کردن و به امید قرار روز جمعه تو پارک طالقانی انتظار کشیدن .اونم قراری که باید از دور میدیدمش و اگه شانس میاوردم ٬ تو یه فرصت یه چند کلمه دزدکی حرف زدن .وای که احساس میکردم که دارم بال درمیارم .الان چقدر دوریم از هم

.و دوباره شنبه صبح ساعت ۴ باید میرفتم تا قبل ۶ برسم پادگان پرندک. تو اون بیغوله تمام امیدم به این بود که بهم زنگ بزنه ٬ البته ساختمون خودمون که تلفن نداشت .بلکه باید زنگ میزد ساختمون مجاور که مال آموزش کادر نیرو انتظامی بود ٬ از اونجا صدام میکردن . حساب کن این ۱۹۹ تا پله رو ۲تا ۲ تا رد میکردم و اون ساختمون هم باید ۳ طبقه بالا میرفتم تا بتونم با تلفن باهاش حرف بزنم . و اون روز همش شعر میخوندم و مینوشتم . نمیدونم چیزایی رو که براش نوشتم نیگه داشته یا نه ولی فکر کنم بیشتر از ۱۰۰ صفحه کلاسور باید باشه و یه پایان نامه تحصیلی۴۰۰ صفحه ای که یه صفحه تقدیم به اون بود .
توضیح :لذتی که از خوندن بعضی وبلاگا میبرم ٬ و سبک نوشتن دوست نادیده لیلاhttp://mahsour.blogfa.com/ باعث شد که از زندگی روزمره و از این قبیل چیزا بنویسم . پس از لیلای عزیز و سایر دوستای نادیده ام که از خوندن وبلاگاشون لذت میبرم و یاد میگیرم ممنونم .
یه دوست عزیزی در مورد یادداشت ۵/۸/۱۳۸۶ یه سوال کردن که ایا میشه به زندگی به دید ادبی نیگا کرد .راستش خیلی ملتفت سوال نشدم که چه منظوری داره ٬ و برا همین هم جواب برام سخته .البته در خیلی از موارد واقعیات زندگی یه مسائلی رو به آدما تحمیل میکنه و ممکنه که برخلاف اصول و یا عقایدمون هم رفتار کنیم . ولی تاثیر ادبیات و یا حتی فیلم دیدن به نظر من زیاده . البته نباید در دنیای داستانی غرق شد ولی فیلم و یا کتابایی هستن که خصوصیات آدما و واقعیات زندگی رو به خوبی بیان میکنن . خیلی دوست دارم در این مورد و تاثیر ادبیات و یا فیلم و از این قبیل محصولات فرهنگی بر زندگی آدما بنویسم ٬ ولی بضاعت قلیل اجازه نمیده.
توضیح : این دوست گرامی سوال رو به صورت خصوصی نوشته بودن .
we never knowe we go
when we are going
we jest and shut the door
fate
following
behind us bolts it
and we accost no more
[emily dickinson]
- امروز بیشتر وقت رو تنها بودم و از فرصت استفاده کردم و فیلم دیدم .
- ETERNAL SUNSHINE OF THE SPOTLESS MIND (خورشید ابدی یک ذهن بی زنگار ). هنوز تو فکر فیلم هستم و از اون فیلمایی هستش که باید دوباره دید .
- کارگردانش میشل گوندری و بازیگراش هم جیم کری و کیت وینسلت .
- محشره .
- دو تا فیلم دیگه هم داره این کارگردان که باید پیداشون کنم و ببینم . HUMAN NATURE و دیگری هم SCIENCE OF SLEEP
- تو ضمیمه پنج شنبه روزنامه اعتماد یه گفتو گو با مرتضی مردیها تو صفحه ۱۱ داره ٬ واقعآ جالب و خوندنیه.
- خیلی وقت بود که میخواستم فیلم پی دارن ارنوفسکی رو ببینم که اونم امروز دیدم . خیلی دوست دارم سر فرصت و اگه بتونم در مورد این ۲ تا فیلم بنویسم . اگه بتونم و این قلت بضاعت بذاره.
توضیح: خیلی عالیه آدم دوستی داشته باشه که بتونه راحت و بدون دغدغه و ترس از سو تفاهم و یا ناراحتی دوستش ٬ هر چی که تو ذهنشه رو بروز بده . شما همچین ادمی سراغ دارید ؟ اگه دارید خوش بحالتون .