تو احساس میکنی که این باران است که بر پنجره ات می گرید.
این سخنان پر افسوس من هستند که دانه دانه می غلتند٬
این سخنان که به گوش میرسند در آواز من اینگونه دیر هنگام.
دیگر چه نیازی هست به اعتراف تو ٬ به افسوس دیر هنگامت.
عشق تو معمایی بود و رازی ناگشوده٬
آن شاید شوخی پاییز بود ٬ برگ ها زرد شده بودند .
در راه پر درخت دختری تنها می گریست.
پاییز عشق ما دیگر هیچگاه تکرار نخواهد شد
و گذشته هر بار همراه با پاییز
به سراغت خواهد آمد و بر پنجره ات آرام گریه خواهد کرد .
من فقط اکنون است که می فهمم که گذشته هیچگاه باز نخواهد گشت ٬
و تمامی اینها تاوان تمامی گناهانی است که انجام داده ام
آن دختر و آن پاییز بخت من بودند که از دست دادم٬
آن جوانی پر از دیوانگی من بود و دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت.
من میدانم که خوشبختی فقط یک بار به دیدار انسان می آید
و آنگاه که دور میشود از خود هیچ ردی به جای نمی گذارد ٬
و بعد در تمامی زندگب مان ما آن را جستجو می کنیم.
آن آدرسی که او بر جای می گذارد دیگر هیچ کس آن را پیدا نخواهد کرد .
پاییز عشق ما دیگر هیچگاه تکرار نخواهد شد ٬
و گذشته هر بار با پاییز
به سراغت خواهد آمد و بر پنجره ات آرام گریه خواهد کرد .
{ روبن هخوردیان }
توماس رسول گفت تا نبیند ایمان نمی اورد ٬ اما وقتی دید ٬ گفت : پروردگار من و خدای من . آیا معجزه بود که او را واداشت که ایمان بیاورد ؟ به احتمال زیاد نه ٬ بلکه او ایمان آورد تنها به این دلیل که میخواست ایمان بیاورد و احتمالآ وقتی گفت : تا نبینم ایمان نمی اورم ٬ از ته دل ایمان کامل داشت .
( برادران کارامازوف)
(برادران کارامازوف-داستایوفسکی)
اثر ادوارد مونش