گفت : به پیشم بیا
گفت : برایم بمان
گفت : به رویم بخند
گفت : برایم بمیر
آمدم / ماندم / خندیدم / مردم .
( ناظم حکمت )
گاهی برای این زمین می خوریم٬
تا یادبگیریم که چگونه دوباره بلند شویم.
بازگشت
من باز خواهم گشت.
من از غروب ملول
واز روح مردۀ روزهای تنهایی
خواهم گریخت
من باز خواهم گشت
به بامداد پرشور دهکده
من خود را در زندگی خواهم ریخت
من به فصل اول زیستن
باز خواهم گشت
من با بطالت وداع خواهم کرد
و خود را در رود
در دریا
در دشت
خواهم ریخت
من خود را به اعتقاد برخواهم گرداند
و همراه ابر
خواهم بارید
من باز خواهم گشت
و دست پرتب امید را
خواهم بوسید
و خود را در صداقت
تجلی میدهم
و خود دروغین را دار خواهم زد
من باز خواهم گشت
و سراپا شور خواهم شد
شوق را هماره می نوازم
و پهنه روستا را
عرصه نماز اصالت خواهم کرد
من باز خواهم گشت
به معنی و شعور و خلاقیت خویش
من به شالیزار
باز خواهم گشت
به سبزه
به گیاه
به بنفشه
به گل
من باز خواهم گشت
ودر موسیقی بهاری قورباغه ها
آواز خواهم خواند
و خود را
در نواز پر آوازۀ نی چوپانان
جاری خواهم کرد
و چون باران
در رگ دامان فرو خواهم ریخت
چون سبزه
بر دشت می نشینم
بر کوه وارد می شوم
من باز خواهم گشت
به سادگی،به عریانی
خود را در زلالی چشمه ساران
رها خواهم کرد
چون رود به دریا خواهم آمد
و چون قطره
در دریا پناه خواهم گرفت.
سلمان هراتی
.

از این نقاشی خیلی خوشم میاد ٬ فکر میکنم گویای وضعیت بسیاری از آدما است. میشه تفسیرای متفاوتی ازش کرد .